
چنان مظلوم بودی که در دیوار می گرید عزیزی سالخورده در سر بازار می گرید تو رفتی آسمان شهر من با من، هم آوا شد خودم دیدم که ابری با دلی غمبار می گرید عزیزی زیر باران بر سر و برسینه می کوبید درون رخت خوابش عارفی بیمار می گرید عروسی در میان شور و شوق دوستارانش چنان ابر بهاری در کنار یار می گرید یتمی بر مزارت ناله می کرد مثل بیماران جوانی از فراقت از سر ایثا می گرید گلی پرپر شده از خاطرات تو سخن می کرد نگاری با صدای خسته با تکرار می گرید کشاورزی به هنگام نمازش با دلی خسته به درگاه خدا چون زخمه ی گیت...
ادامه مطلب