دستی زغيب آمد و ما راعذاب کرد
کانون عشق ولطف وصفا را خراب کرد
آمد اميد را زمن و باورم گرفت
دستی که دست و پای مرا درطناب کرد
هر آرزو که بود مرا مرد در دلم
آب را درون ديده ی تنگم کباب کرد
من ماندم و اين دل وامانده ی غريب
وقتی طبيب عزيز دلم را جواب کرد
آندم ستون خانه ی ما خم شد بشکست
دريای آرزوی مرا هم سراب کرد
ديدم که سرو هم شرش را به زير برد
وقتی زمان بود و نبود را حساب کرد
وقتی نظاره کرد که باغش کوير شد
آمد تمام دغدغه ها را کتاب کرد
پرسيد خانه ی محبوب, من کجاست
بايد برای ديدن رويش شتاب کرد
تقدیم به روح ملکوتی مادر عزیزم
بهاردلها...ما را در سایت بهاردلها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128