
تو چرا از تن بیچاره بدل ساخته ای به بدل جای خودم دیده و دل باخته ای همه جا را تو به میخانه مبدل کردی و چو مستانه به آن میکده پرداخته ای چه بگویم به تو ای زاهد بی نام و نشان تو چرا مثل مغول بر تن من تاخته ای سر شب با لب آلوده رجز می خوانی چه بسا بین همه ول وله انداخته ای بنده از حضرتتان کینه ندارم به دلم تو چه در ذهن حقیرانه ی خود بافته ای سعی کن یار و وفا دار عزیزان باشی نکند در دل خود خانه غم ساخته ای xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب