
کودکی بودم پر از شور و نشاط بی شمار می زدم دل را به دریا با کمال افتخار شیطنت در جسم و جانم ریشه می زد هر زمان می دویدم همچو آهو در میان کوهسار زندگی کودکانه قابل توصیف نیست می زدم بر عالم دیوانگی بی اختیار شادمان بودم عزیزان همچنان پروانه ای که خودش را می کند بیچاره پای عشق یار ناگهان دیدم که مادر اشگ می ریزد چنان من ندیدم آنچنان سوز و گدازی مرگبار بند از بند دلم شد پاره ای اهل ادب از چه رویی مادرم افتاده اینک بی قرار هر چه پرسیدم ازو مادر چرا اینگونه ای xa0با تبسم در کنارم خیمه زد مردانه وار گ...
ادامه مطلب