کودکی بودم پر از شور و نشاط بی شمار
می زدم دل را به دریا با کمال افتخار
شیطنت در جسم و جانم ریشه می زد هر زمان
می دویدم همچو آهو در میان کوهسار
زندگی کودکانه قابل توصیف نیست
می زدم بر عالم دیوانگی بی اختیار
شادمان بودم عزیزان همچنان پروانه ای
که خودش را می کند بیچاره پای عشق یار
ناگهان دیدم که مادر اشگ می ریزد چنان
من ندیدم آنچنان سوز و گدازی مرگبار
بند از بند دلم شد پاره ای اهل ادب
از چه رویی مادرم افتاده اینک بی قرار
هر چه پرسیدم ازو مادر چرا اینگونه ای
با تبسم در کنارم خیمه زد مردانه وار
گفتمش مادر چرا اینگونه نالان گشته ای
دیدم اندر چشم مستش جمله های ناگوار
تازه فهمیدم چرا مادر جوابم را نداد
بر دیارم حمله کرده دشمن بی بندو بار
قسمتی از خاک ایران را تصرف کرده بود
دشمن جانی و پست و نانجیب نا بکار
گفتم ای مادر به من اذن شهادت می دهی
او به من گفتا عزیزم با دو صد داد و حوار
از زن و مرد و جوان و پیر عازم گشته اند
تا بماند ملک ایران تا قیامت پایدار
نا گهان پیکی ز جبهه آمد و آهسته گفت
مادرم، شد همسرت جاوید در این روزگار
خاطرات او برای من همیشه زنده است
چونکه شد نور هدایت در میان شام تار
لاله ها روئید در هر کوی برزن چون چمن
شور زاران وطن شد سبز مانند بهار
روزگاری بعد دشمن از دیار من گریخت
چونکه دید اینجا بماند می رود بالای دار
تازه فهمیدم که بابا تا ابد پاینده است
یاد بابا شد برای کشور من افتخار
بهاردلها...
ما را در سایت بهاردلها دنبال میکنید
برچسب: عالم دیوانگی,شعر عالم دیوانگی,خوش عالمیست عالم دیوانگی اگر, نویسنده: بازدید: 147