شک ندارم آمدی از کار بی کارم کنی
پیش چشم این و آن رسوای بازارم کنی
لامروت من بتو کاری نکردم کین چنین
آمدی تا پیش روی دیگران خارم کنی
می نویسم از خیالاتی که در سر داشتی
میل داری تا نمردی بر سر دارم کنی
آنچنان در جا بزن تا هر کجا رسوا شوی
ای که می خواهی مرا مغلوب افکارم کنی
جشن نا مردانه برپا می کنی در پای دل
تا مرا با دست نا مریی گرفتارم کنی
آفرین بر جسم و جانت که مرا کردی کباب
چون توانستی مرا راهی دربارم کنی
عزتم را بشکنی در زیر پای ناکسان
همنشین با مردم شبگرد و یاسارم کنی
باورت کردم تو از من سرتری جان پدر
چون چنان بودی که با آزار بیدار کنی
من گذشتم از تو و رفتارهای کهنه ات
تا من دل مرده را یک لحظه هشیارم کنی
بهاردلها...
ما را در سایت بهاردلها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133