سرم سامان ندارد بی سر و سامان شدم جانا
به موهایت ازین حال و هوا نالان شدم جانا
تو از بس آیه خواندی زیر گوشم ای عزیز دل
که من کور و کر و بی دین و بی ایمان شدم جانا
شدم غافل ز جان خویشتن وقت توانایی
زمانی که حریف رستم و دستان شدم جانا
شدم قلدرترین کوچه های فخر و خود بینی
چرا چون من شبیه ماکت انسان شدم جانا
به جنگ نفس اماره نرفته کرکری خواندم
به امیدی که من سرکرده ی یاران شدم جانا
ندیدم پیش پایم چاله های بی شماری را
همان دم در میان خاک و خون پنهان شدم جانا
ازین پس خنده هایت را نثارم می کنی هر دم
چرا چون من یکی از بیخ و بن داغان شدم جانا
خدا را شاکرم زیرا که فهمیدم خطا کردم
لذا دلداده ی الطاف بی پایان شدم جانا
اگر شاعر نبودم می زدم بر طبل بی یاری
ولی اینک انیس و مونس جانان شدم جانا
بهاردلها...ما را در سایت بهاردلها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 130