حیف باشد زنده کردم شعله ی پیکار را
زیر پا له می کنم این شور بی مقدار را
سالها چشم انتظار دلبری بودم که او
جلوه گر سازد برایم رقص گندم زار را
ای دریغا آتشی افتاده بر جان و تنم
داده ام از کف توان گفتن اقرار را
سرکه می ریزی برای من عزیز نازنین
پرکن از می نازنین این کاسه ی غمبار را
تا مرا بی خود کند از خود برای لحظه ای
من برانم از وجودم غول آدم خوار را
از سر من رفته شور و شوق شادی تا ابد
می پذیرم من پس ازین نغمه ی گیتار را
کوس رسوایی من شد شهره ی نا مردمان
پس چرا باور نداری این غم بسیار را
بهاردلها...
ما را در سایت بهاردلها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117