روزگار شوم

خرید بک لینک

به سالمندی که افتاده ز پا باید برادر شد

بپایش هم برادر ماند و هم مانند مادر شد

به جان و دل رفیق او شدن را آرزو باید

نباید با ضعیفان همچنان خولی کافر شد

نباید بر سرش غر زد که از عشق تو بیزارم

نباید در نگاهش عاشق یک فرد دیگر شد

به مولا کودک ناپخته ی ذهنش نمی فهمد

نشاید تا قیامت مالک مهراب و منبر شد

تمام ما امانت دار فرزندان فردایم

درین ویرانه آیا می توان فرعون آخر شد

بفرمان خدا سر می سپارم با دلی آرام

درین ره باید از روی عمل هم رای داور شد

نوازش کرد پیری را که حق زندگی دارد

درین مهمانسرا هم می شود از اهل باور شد

زر و زیور نمی ارزد به لبخند دلی نالان

بیا باید درین وادی به دنیایی برابر شد

به فردا گر نیندیشی همین امروز می آید

عزیزم می رسد روزی که بی اولاد و همسر شد

چنان خار و ذلیلت می کند این روزگار شوم

ببینی آن گلی را که بروی شاخه پرپر شد

بیا دست نوازش را بکش بر روی آن پیری

که محتاج نگاه نافذ خورشید خاور شد

سروده ی اکبر بهرامی دانشجوی کارشناسی

ارشد روان شناسی دانشگاه بوئین زهرا

نوشته شده توسط اکبر بهرامی در 9:55 | لینک ثابت •
بهاردلها...

ما را در سایت بهاردلها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 4:20

صفحه بندی