
نازنینا هر کجا هستم هوا دارم تویی من که می دانم خودم گرمی بازارم تویی دست خالی مرا با دست خود دمساز کن چون درین دنیا فقط شمع شب تارم تویی آسمان دیگر برای من ندارد سایه ای نیک دانستم که چشم و گوش بیدارم تویی رنگ بویی بر رخم دیگر نمی بیند کسی تا نمردم من به مولا رنگ رخسارم تویی پس بیا با من ازین دنیای فانی بگذریم با وجودی که دوای قلب بیمارم تویی تکیه گاهی جز تو در عالم نمی بینم بیا زانکه می دانم انیس و مونس یارم تویی...
ادامه مطلب
شدم راهی برای دیدنت یار وفادارم برای اینکه بودی مرحمی بر این دل زارم ازین دوری ما دل می شود رنجور و نا آرام بیا چون اعتبار من تویی شمع شب تارم نباشی در کنارم زندگی معنا نخواهد داد مگر ای نازنینم من به تنهایی سزاوارم نباشی پیش رویم کل دنیا را نمی خواهم برای اینکه هستی هر کجایی یار و غمخوارم سر و جان و تنم را من فدایت می کنم هر دم که باشد همدم و هم داستانت قلب بیمارم دل دیوانه ی خود را بپایت می زنم آتش ببینی من بپایت تا همیشه اهل ایثارم بیا یک تار مویت را به صد دنیا نخواهم داد برای اینکه عشقت را ب...
ادامه مطلب