
او که با پیر جوان اهل جبهه یار بود او که از فرماندهان خوب مردم دار بود از شجاعت ها ی اوتوصیف نتوانم نوشت در میادین نبرد او روز و شب بیدار بود نام او ورد زبان مردمان جبهه بود پیش پایش کوه و دشت و دره ها هموار بود دشمن از آوازه ی او سخت نالان بود وبس برسر دشمن همیشه کوهی از آوار بود او برای بچه ها خدمت گذاری ساده بود آن دلاور مرد عاشق پیشه یک سردار بود خستگی هرگز برای آن بشر معنا نداشت در دل جنگ و جدل فرماندهی قهار بود ما برای استراحت می نشستیم دور هم آن دلاور دیده بان دشتی از نیزار بود لحظه ای دم...
ادامه مطلب
مشتی چرا سروده ی تو رنگ بو نداشت میلی برای همدلی و گفتگو نداشت دیدی که وزن شعر تو را باد برده بود در پیش چشم اهل ادب آبرو نداشت از صنعت کنایه که بی بهره مانده بود حرفی برای مردم ما در گلو نداشت از استعاره بهره کافی نبرده بود باور نمی کنی غزلت خلق و خو نداشت ایهام را به جای هلو نوش جان نمود با این بهانه ها که فلانی هلو نداشت پایان شعر که بوی تخلص ندیده بود دیدم که میل رخنه ی در رنگ مو نداشت شاعر ز ترس پرسش ما ضجه می کشید یک لحظه قصد خوردن تخم کدو نداشت لب تشنه در کناره ی دریا نشسته بود با اینکه م...
ادامه مطلب